فرهنگ و تاريخ | سرگرمي | نيازمنديها | مذهبي | اقتصادي | خانواده و اجتماع | هنر | اخبار | ورزش | کامپيوتر | گردشگري | صنعت و دانشگاه | صفحه اصلي

معرفي آثار تاريخي ايران
معرفي آثار تاريخي جهان
جاذبه هاي گردشگري
شهرها و استانهاي ايران
افسانه ها و آثار تاريخي
عجائب هفتگانه جهان
موزه هاي ايران  و جهان
خريد بليط قطار و هواپيما
هتل ها و مهمانسراها
آژانس هاي مسافرتي
گالري عکسهاي گردشگري
گالري عکسهاي تاريخي
 
 

عنوان: هيولاي جزيره کرت افسانه اي که حقيقت داشت

نويسنده: سيدجلال صيادميري               ايميل: Jalal.Sayadey@Yahoo.com

منبع اطلاعاتي:  yahoo2.blogfa.com

عکس
 

 

گالري تصاوير

 

- - - -

   
 
 

 افسانه چه مي گويد:
جزيره کرت ، در درياي مديترانه ، در روزگار باستان ، بين دو تمدن بزرگ مصر و يونان قرار داشت و از همين جزيره بود که يکي از معماهاي کهن ، به صورت افسانه اي شگفت انگيز ، نسل به نسل و سينه به سينه نقل شده ، انسانها را به خود مشغول داشته و به فکر فرو برده است. بر طبق افسانه هاي مردم کرت باستان ، " مينو تور " موجودي به شکل نيمه آدمي و نيمه گاو ، با دو شاخ بلند و تيز بر سر ، در غاري عميق در جزيره کرت مي زيست و از گوشت انسان تغذيه مي کرد و اين موجود را مردم پرستش مي کردند. مينوس ، پادشاه جزيره کرت ، براي مينوتور مکاني ويژه در برابر آن غار ساخته بود که راهرو هاي پيچ در پيچ و دالانهاي گمراه کننده بسيار داشت و چنان بود که اگر کسي وارد اين مکان مي شد ، هر قدر جلو مي رفت ، به چهار راه جديد مي رسيد و سرانجام در دهليز هاي تو در توي آن گيج و گمراه مي شد و در چنگال مينوتور گرفتار مي شد.
اين مکان عجيب را " لابريت " مي گفتند افسانه مي گويد که" مينوس" پادشاه جزيره کرت ، دو فرزند داشت : پسرش " آندروژه " و دخترش " آريان ". آندروژه که ورزشکاري بي مانند بود ، بر آن شد به يونان برود و در مسابقه اي با قهرمانان ان کشور شرکت کند. در يونان آندروژه موفق شد همه قهرمانان را شکست دهد و شايستگي و مزيت جوانان کشور کرت را بر جوانان کشور يونان نشان دهد. يونانيان که انتظار چنين شکستي را نداشتند و نمي توانستند شرم شکست را تحمل کنند ، تصميم به قتل شاهزاده کرت گرفتند و سرانجام او را کشتند. چون خبر کشته شدن آندروژه به پادشاه جزيره کرت رسيد ، چنان خشمگين شد که به قصد خونخواهي فرزند ، با صد کشتي ، انباشته از سربازان انتقامجو ، به يونان حمله ور شد و نه فقط آتن ، مرکز يونان را ويران کرد ، بلکه دستور داد يونانيان هر 9 سال يکبار 14 جوان 7 پسر و 7 دختر ، را به عنوان خونبهاي فرزندش روانه جزيره کرت کنند تا به قربانگاه لابريت فرستاده شوند. اين انتقام وحشتناک ، دو بار به فاصله 9 سال تکرار شد. هر بار 14 دختر و پسر يوناني ، در ميان اشک و ناله مردم ، سوار بريک کشتي که بادبانهاي سياه ، به نشانه ماتم داشت به جزيره کردت فرستاده مي شدند و ديگر بازنميگشتند.

 

 

طبق افسانه نقل شده لابريت مکان پرپيچ و خمي بوده است که هر کس که وارد ان مي شده

در دالانهاي ان سرگردان و عاقبت به دست مينوتور نابود مي شده است.

 

سومين بار ،" تزه" ، فرزند" اژه " پادشاهان يوناني که جواني دلاور بود ، با اصرار از پدر خواست که اين بار او را همراه قربانيان به جزيره کرت بفرستد. نقشه تزه اين بود که به جنگ مينوتور برود و با کشتن ان هيولا به اين ماجراي غمناک پايان دهد. اژه ناگزير پذيرفت. تزه با پدر قرار گذاشت که هنگام بازگشت کشتي ، اگر بادبانها همچنان سياه بودند ، بداند که وي به هدف خود نرسيده است و موجود وحشتناک او را طعمه خود کرده است. اما اگر بادبانها سفيد بودند ، نشانه ان است که که وي توانسته است هيولاي جزيره کرت را نابود کن. وقتي قربانيان پيشکش به هيولا به جزيره کرت رسيدند ، به فرمان مينوس شاه جشن بزرگي در ميدان مقابل لابريت ترتيب داده شد و چهارده يوناني در جايي مانند قفس ، در وسط ميدان ، به تماشا نهادند و پيرامون انها مردم به پايکوبي پرداختند.

آريان ، دختر مينوس ، که از انتقامگيري هولناک پدر خود نفرت داشت ، چون نتوانسته بود پدر را از اجراي اين مراسم باز دارد ، بر آن شد به تزه کمک کند. بنابر اين ، در هنگام جشن و بي خبري مردم ، خود را به او رسانيد و بي آنکه کسي متوجه شود يک گلوله نخ و يک خنجر فولادي به او رسانيد و گفت : از همان لحظه ورود به لابريت ، نخ را باز کن و همچنان که در دالانهاي پيچ در پيچ آن پيشروي مي کني نخ را در مسير خود بگشا ، به مينوتور که رسيدي ، با اين خنجر زهر آگين به ان هيولاي خون آشام حمله ور شو و ان را از پاي در آور و از مسيري که نخ تو را راهنمايي مي کند ، دوباره به دهانه لابريت بر گرد. آنجا ، من و ديگر هموطنانت منتظر تو هستيم تا سوار بر کشتي شويم و از اينجا بگريزيم تزه ، خنجر و گلوله نخ را گرفت و در زير لباس خود جاي داد. صبحگاه روز بعد ، گروه قربانيان را پايکوبان به مدخل لابريت بردند ، و همه را بزور به داخل فرستادند و خود ، خوشحال از اينکه طعمه هاي خوبي تقديم خداي خود کرده بودند ، پايکوبان بازگشتند.

 از گروه قربانيان ، نخستين کس که پيشروي در لابريت را آغاز کرد ، تزه بود. او خنجر به يک دست و گلوله نخ به دست ديگر ، گام به گام در راهروهاي بي پايان و پيچ در پيچ لابريت جلو مي رفت و در همان حال نخ را کم کم باز مي کرد. تزه به مرکز لابيرنت نزديک مي شد که... ناگهان هيولاي مينوتور در برابرش ظاهر شد. تزه که مي دانست اگر کمترين هراس را به خود راه دهد در زير سم هاي هيولا و با ضربه هاي سم ها و شاخ هاي هيولا ، ان موجود خون آشام نابود خواهد شد ، شجاعانه با "مينو تور" درگير شد و پيکار هاي هولناک بين آن دو ، در مرکز لابريت در گرفت. مينوتور در اين خيال بود که مثل هميشه موجودي وحشتزده و بي سلاح را در برابر خود دارد وبنابراين خيلي زود او را طعمه خود خواهد کرد. اما ، زماني به خود آمد که ضربه هاي پياپي خنجر زهر آگين بر پيکرش نشست و... آن همه خون که ساليان دراز از انسانهاي بي گناه آشاميده بود ، از جسم پاره پاره اش بر لابريت جاري شد.

تزه دلاور ، هيولا را غرقه به خون بر جاي نهاد و به راهنمايي نخي که پشت پاي خود ، هنگام آمدن ، گشوده بود بازگشت و بزودي به مدخل لابريت رسيد. آنجا هموطنان تزه در آغوشش گرفتند و شادي کنان به پشت دروازه آمدند. آريان ، که پشت دروازه به کمين نشسته بود و منتظر عاقبت کار بود ، شادي و پايکوبيهاي يونانيها را که شنيد ، کلون را از در برداشت و همه با هم به سوي کشتي يونانيها در ساحل روانه شدند. افسوس که تزه و ياران او ، از شدت خوشحالي و شتابي که داشتند ، قرار و مدار خود را با اژه از ياد بردند و بادبانهاي کشتي را تعويض نکردند. کشتي ، با بادبانهاي سياه ، همچنان بر امواج مي رفت تا به ساحل يونان رسيد. اژه که بي قرار و چشم براه ، بر پشت بام قصر ساحلي خود به انتظار ورود کشتي با بادبانهاي سفيد بود ، چون سرانجام کشتي را مثل گذشته سياهپوش ديد ، آه از نهادش بر آمد و به اين گمان که فرزند برومندش نيز به کام هيولاي کرت رفته است ، دنيا در برابر چشمانش تيره و تار شد و از فراز قصر به ميان امواج خروشان دريا افتاد. چنين است که از ان به بعد ، اين بخش از درياي مديترانه را درياي اژه مي نامند تا ياد آورنده اندوه بي پايان پدري فرزند از دست داده و مرگ او در ابهاي خروشان باشد.

 

 اما واقعيت چه مي گويد؟

افسانه ها و قصه هاي اعجاب انگيز ، نظير افسانه " هيولاي جزيره کرت " در فرهنگ و ادبيات تاريخي و اسطوره اي ملتها کم نيست. کمتر کشوري است که براي خود افسانه هاي " ديو و دلبر" " انسان و ابليس و قهرمان و هيولا و حوادث عجيب وجود نداشته باشد. پرسش اينجاست که ايا اين همه هيولا و ديگر موجودات خيالي يکسره بي اساس است و هيچ رگه اي از واقعيت در زير و بم آن نهفته نيست. عقل مي گويد که به هر حال افسانه سرايان روزگار کهن بايد از واقعه اي ، حادثه اي ، شنيده اي ، چيزي ، الهام گرفته و آنگاه به وسيله انديشه خلاق روايتي جذاب پديد آورده باشند. اما ، درباره جزيره کرت و افسانه هاي ان ، تا سال 1900 ميلادي هيچ مدرکي که نشان دهد روزي روزگاري در ان جزيره تمدني درخشان وجود داشته است در دست نبود و تقريبا در همه کتابهاي تاريخي مربوط به مديترانه ، فقط از تمدنهاي مصر و يونان و آن گاه روم سخن مي رفت.

" آرتور ايوانز " ، باستانشناس انگليسي قرن نوزده ، وقتي افسانه هيولاي کرت را شنيد ، چنان مجذوب ان شد که تصميم گرفت شرايط کنوني اين جزيره را از نزديک ببيند و فاصله ان را از يونان بسنجد. آرتور ايوانز به اين وسوسه دچار شده بود که اگر حتي سر موئي از واقعيت در افسانه کرت باشد ، بايد ان را پيدا کرد. چه بسا که تمدني ديگر پيش از تمدن يونان در ان بوده و به همين دليل چنين حکايت جالبي ، از قرنها پيش بر سر زبانهاست. ايا همين تمدن يونان باعث نشده که تمدن کرت در سايه قرار گيرد و کمتر کسي از ان صحبتي کند. گمان آرتور ايوانز اين بود که سالهاي زياد با دقت و حوصله در کوهها و تپه هاي جزيره خاک برداري کند تا مگر به مدارک و شواهدي تاريخي و عقل پسند برسد. پس ، در تپه اي که ايوانز با توجه به سوابق و تجربه هاي خود حدس ميزد ممکن است مکاني باستاني باشد ، شروع به حفاري کرد و... هنوز يک لايه خاکبرداري صورت نگرفته بود که در روز 23 مارس سال 1900 نخستين ديوارهاي سنگين از يک بناي بزرگ اما مدفون شده در زير خروارها خاک نمايان شد و چون خاکبرداري ادامه يافت ، بتدريج بناي شگفت انگيزي در برابر نگاههاي حيرت زده و کنجکاو آرتور ايوانز شکل گرفت که چيزي جزء دالانهاي پيچ در پيچ با راهرو هاي گمراه کننده و گاه بن بست نبود.

 

 

ارتور ايوانز و يارانش بر پيدا کردن واقعيت هيولاي جزيره کرت. انها حقيقت اين افسانه را براي نسل امروز بازگو کردند.

 

شگفتا ! ايا اين بنا همان لابريت جزيره کرت نبود.؟ با سر بر آوردن ديوارهاي سنگي از روي تپه هاي مشرف به دريا در جزيره کرت ، آرتور ايوانز اين باستانشناس سختکوش در ميان هيجان عمومي اعلام داشت که با 9 هفته خاک برداري مي توان لابريت جزيره کرت را از زير خروارها خاک نمايان ساخت ! , ولي آرتور اشتباه مي کرد ، عمليات خاکبرداري چهل سال طول کشيد و در اين مدت طولاني شش جلد کتاب بزرگ درباره انچه به تدريج از تمدن کرت يافت مي شد به نگارش در آمد. نخستين بخش از ويرانه هاي باستاني که به طور کامل از دل خاک سر بر کشيد مکاني بود بسيار شبيه انچه که در لابريت در افسانه " هيولاي مينوتور " گفته مي شد. براي آرتور ايوانز پذيرفته نبود که هيولايي " گاو بدن " با " سرو که آدمي " وجود داشته باشد ، اما به وجود آوردن راهروهايي چنان پيچ در پيچ و سرگردان کننده هم نمي توانست بي دليل باشد. ايا هيولايي که به گفته افسانه ها راه بر انسانها مي بست و آنها را نابود مي کرد ، همان پادشاه خون آشام جزيره نبود که با اين ترفند مي خواست مردم را به هراس بياندازد و پايه هاي حکومت خود را مستحکم کند ؟

در ويرانه هاي قصري که پس از لابيرنت ، به تدريج پديد آمد ، ستونهاي سنگي قطوري بود که بر بدنه هر يک از آنها نقش يک تبر دو لبه مانند دو ماهي که پشت به هم کرده بودند حجاري شده بود که اين نقش را در زبان محلي " لابريس" مي خواندند. بسيار شبيه و نزديک به کلمه لابرينت. با ادامه خاکبرداريها ، در گوشه اي از کاخ ، انبوهي استخوان به دست آمد که پس از بررسي آن معلوم شد استخوان گاو است. ممکن نبود اين همه استخوان و شاخهاي متعدد گاو که کنار ان يافت شد ، همه متعلق به يک حيوان حتي اگر آن حيوان " هيولاي بزرگ و گاو پيکري " موسوم به مينوتور باشد. راز اين همه استخوان در يک جا نيز بايد آشکار مي شد. مينوتور ، افسانه بود، اما وجود انبوهي استخوان و شاخ گاو را نمي شد انکار کرد ! کاوش که ادامه پيدا کرد ، سکه هايي از طلا يافت شد. بر يک طرف اين سکه ها نقش مينوتور و بر طرف ديگر نقش لابيرنت ديده مي شد !! اين سکه ها و نقش و نگارهاي آن چه معنا و مفهومي داشت ؟

 

 

اين سکه ها از حفاري در منطقه بدست امده است.
ميتوس پادشاه جزيره کرت با پخش شايع بين مردم و دشمنان
اينگونه وانمود ميکرده است که مينوتور يا همان گاو انسان نما يک واقعيت است.
 

 ايا مينوس ، پادشاه جزيره کرت ، با رواج دادن چنين سکه ها يي خواسته بود افسانه مينوتور را در ذهن مردم تثبيت کند و آنها را نسبت به حکومت خود وفادار نگه دارد ؟ پاسخ اين پرسشها و ترديد ها نيز با هويدا شدن چند ديوار ديگر از قصر از زير لايه هاي خاک داده شد. وقتي که با دقت خاک را از سطح ديوارها پاک کردند ، نقاشيهاي بسيار زيبايي ديدند که گوياترين انها ، صحنه هايي از بازي و عمليات آکروبات جوانها با گاوهاي وحشي بود ! در اين نقاشها ، که انگار تازه ترسيم شده بودند ، به روشني ديده ميشد که رقصنده هاي دختر وپسرچگونه مقابل گاو وحشي قرار ميگيرند ،و با مهارت از وسط دو شاخ گاو جست زده و بر پشت حيوان مي نشينند يا از روي ان پشتک و وارو مي زنند. در اين حالت ، يک لحظه بي احتياطي گاو بازها ، يا يک ضربه شاخ گاو کافي بود که آنها را به کشتن دهد.

از روي نقاشيها پيدا بود که گاوبازهاي جزيره کرت از چنان بدن آماده و تمرين کرده اي برخوردار بودند و به قدري بر عضلات خود تسلط داشتند که در ميان غريو تماشاگران و اوج خشم و قدرت نمايي گاو ها ، مي توانستند به چالاکي و خونسردي به نمايش مهارتهاي خود بپردازند. به اين ترتيب ، براي " آرتور ايوانز " مسلم شد که سرگرمي مهم و اصلي مردم کرت تماشاي عمليات گاو بازي در جشنها و مراسم ها بوده است. بي ترديد ، پسران و دختران جزيره کرت ، از همان سنين کودکي براي اين بازي خطرناک اماده مي شدند و پرورش مي يافتند. اين کار ، جدا از جنبه تفريح و سرگرمي ، در ستايش از " مينوتور " - خداي مردم کرت - نيز مي توانست باشد که هيولايي انسان نما و گاو پيکر را به خدايي گرفته و به عنوان حافظ خود و اموالشان مي پرستيدند. معبد لابيرنت ، پرستشگاه اصلي مينوتور بود و کاهنان اين معبد در رواج خرافه پرستي مي کوشيدند. پايه و اساس افسانه هيولاي گاو پيکر نيز بيرحمي مينوس در سرکوبي و نابودي دشمنان خود بود و کاهنان معبد بزرگ نيز همدستان او بودند.

در عمليات حفاري ، معلوم شد که خرابه هاي آن قصر متعلق به دو هزار سال پيش از ميلاد مسيح بود. حال ان که بقيه آثار ، پيشينه اي تا 5 هزار سال پيش از ميلاد دارند. بنابراين ، مينوس که در افسانه هيولاي جزيره کرت از او ياد شده نمي تواند فقط يک نفر باشد ! مينوس لقب کليه پادشاهان " سلسله مينوسي " در چند هزار سال بود. همچنان که امپراطور روم را قيصر يا سزار ، امپراطور ايران را کي و شاه و سلاطين مصر را فرعون مي گفتند . با اين برداشت و اکتشافات بود که از ان پس در کتابهاي باستانشناسي ، تمدن باستاني کرت را " مينوسي " و پادشاهان اساطيري ان را " مينوس " ناميدند حفاريهاي جزيره کرت که به روشني ثابت کرد که تمدن مينوسي يکي از درخشانترين دوره هاي زندگي اجتماعي انسان در گذشته بوده است. وجود شبکه آبياري و اب انبار و فاضلاب در کنار خانه ها و در زير گذرگاهها ثابت ميکرد که اهالي کرت تا چه اندازه به بهداشت و نظافت فردي اهميت مي داده و بنابراين مردماني سالم و تندرست و قوي هيکل بوده اند. مردم کرت ، حتي زباله هاي خود را نيز در گودالهاي مخصوص مي ريختند تا از انجا به خارج شهر منتقل کنند.

خانه هاي جزيره کرت داراي در و پنجره هاي کافي بود تا نور و هواي تازه به اتاقها برسد ، و اين در حالي است که از روي ويرانه هاي بدست امده از تمدنهاي يونان و روم و مصر معلوم مي شود اغلب خانه هاي انها به صورت يک چهار ديواري با کمترين درب و پنجره بوده اند. از عجايب کشفيات جزيره کرت ، انبار مواد غذايي در نقاط مختلف شهر بود که فقط در يکي از اين انبارها صدها کوزه انباشته از روغن زيتون يافت شد. اندازه بعضي از اين کوزه ها حتي بزرگتر از قد يک انسان معمولي است. در يکي از اتاقهاي قصر مرکزي ، صفحه اي بدست آمد که مانند صفحه شطرنج ، خانه هايي دارد و در کنار ان چندين مجسمه کوچک از عاج ، طلا ، فيروزه و سنگ شيشه است.

آرتور ايوانز انتظار داشت در ادامه کاوشهاي خود از تمدن جزيره کرت اشياء گرانبها تر و مدارک بيشتري به دست آورد. اما ، چنين نشد. پس ، ثروت موجود در خانه هاي کرت چه شده و به دست چه کساني به تاراج رفته بود ؟ پس از بررسي ديوارها و سقفها و درهاي چوبي وفلزي ، ترديدي باقي نماند که تمدن مينوسي در 1400 سال قبل از ميلاد مورد تهاجم قومي وحشي قرار گرفته و پس از غارت اموال و ثروتهاي مردم ، دستخوش يک آتش سوزي وسيع شده است. اين تهاجم ، هر چه بوده و به هر دليل يا از سوي هر قومي صورت گرفته ، مي بايستي بسيار سريع و غافلگيرانه بوده باشد ، زيرا آرتور ايوانز و دستياران او ، حتي به نقاشيهاي ناتمام ديوار ها دست يافتند که نشان مي دهد هنرمند نقاش در گرما گرم کار در معرض خطري جدي قرار گرفته و از ترس جان گريخته است.

در بخش ديگري از قصر مرکزي که بي ترديد مي بايستي کتابخانه يا انبار اسناد و مدارک باشد ، آرتور ايوانز حدود دو هزار لوح گلي يافت که بر آن نقش و نگارهاي خاص ديده مي شد. بيش از نيم قرن طول کشيد تا يکي از دستياران آرتور ايوانز به نام " ميکائيل ونتريس " موفق شد رمز آن لوحه ها و نبشته ها را کشف کند. بر اغلب اين لوحها نام و مقدار هدايايي بود که به خزانه مينوس يا انبار مواد غذايي او رسيده بود. در ديگر نقاشيهاي ديواري قصر ، جوانان کرت در حال زوبين اندازي ديده مي شدند و در صحنه اي جالب از اين نقاشيها ، جمعي حدود 30 مرد با ريش و گيسوي بلند ، در لباسهاي فاخر و کمربند زرين ديده مي شدند.

در تابلويي بزرگ ، انبوه جوانان مشغول رقص ، مشتزني و گاوبازي بودند و... گويي اين همان مجلس پايکوبي بزرگي است که در گرما گرم آن آريان ، دختر مينوس ، توانست از غفلت مردم استفاده کند و خنجر و کلاف ريسمان در اختيار تزه قرار دهد. با توجه به وسعت ميدان مقابل قصر مرکزي و جايگاه بزرگ تماشاگران که مثل استاديومهاي امروزي به صورت سکوهاي پله اي بود ، مي توان بر آورد کرد که نزديک به پانصد بازيگر مي توانستند به راحتي به اجراي عمليات گاوبازي و ابراز مهارتهاي خود در حرکات موزون و زور آزمايي و زوبين اندازي بپردازند و بيش از چند هزار نفر در جايگاهها به تماشاي انها بنشينند. به راستي ، ايا افسانه " هيولاي گاوپيکر " را نمي توان به همان سر نخ نازکي تشبيه کرد که " آرتور ايوانز " را همچون تزه به اعماق " لابيرينت " تاريخ رهنمون کرد تا ديو جهل انسان نسبت به گذشته هاي خود را از پاي در آورد و بر بخشي پنهان و بسيار دور از زمان و مکان کنوني ، فروغ دانش و آگاهي بتاباند ؟ امروزه نام " ارتور ايوانز " به عنوان باستانشناس و کاشف معماي جزيره کرت همچنان در جهان ناشناخته ها مي درخشد.
 

 

 

 

 

گروه علمي فدک

کليه مطالب ارسالي با نام اشخاص و ذکر منبع در اين سايت درج مي شود

راهنما  |  آمار سايت  |  درباره ما  |  تماس با ما  |  نظر خواهي  | آرشيو  |  عضويت در سايت