فرهنگ و تاريخ | سرگرمي | نيازمنديها | مذهبي | اقتصادي | خانواده و اجتماع | هنر | اخبار | ورزش | کامپيوتر | گردشگري | صنعت و دانشگاه | صفحه اصلي

صفحه اول بخش مذهبي
حضرت فاطمه زهرا (ع)
آشنايي با امامت و نبوت
قرائت و ترتيل قرآن،ادعيه
احکام فقهي اديان الهي
احاديث پيامبر و ائمه اطهار

آشنايي با اديان و مذاهب

رده بندي سايتهاي مذهبي
گالري عکسهاي مذهبي
 
 

عنوان: تحريفات واقعه کربلا

نويسنده: استاد شهيد مرتضي مطهري               کتاب: کتاب حماسه حسيني

منبع اطلاعاتي: shi3e.persianblog.ir            تاريخ نگارش: 22/10/1387

عکس
 

 

گالري تصاوير

 

- - - -

   
 
 

بسم الله الرحمن الرحيم
الحمدلله رب العالمين بارىء الخلائق اجمعين و الصلوه والسلام على عبدالله و رسوله و حبيبه و صفيه , سيدنا و نبينا و مولانا ابى القاسم محمد صلى الله عليه و آله و سلم و على آله الطيبين الطاهرين المعصومين . اعوذ بالله من الشيطان الرجيم : فبما نقضهم ميثاقهم لعناهم و جعلنا قلوبهم قاسيه يحرفون الکلم عن مواضعه و نسوا حظا مما ذکروا به ( 1 ) .

موضوع بحث , تحريفات در واقعه تاريخى کربلاست . در بازگوئى اين واقعه بزرگ , تحريفاتى صورت گرفته است . لهذا اين بحث را در چهار فصل خلاصه مى کنيم . فصل اول در اطراف معنى تحريف و انواع تحريفاتى که در دنيا وجود دارد و اشاره به اينکه انواع تحريفات در حادثه تاريخى عاشورا واقع شده است . فصل دوم درباره عوامل تحريف است , يعنى بطور کلى در قضاياى دنيا که تحريف صورت مى گيرد , به چه علت صورت مى گيرد , چرا بشر حوادث و قضايا و احيانا شخصيت ها را تحريف مى کند ؟ مخصوصا در نقل حادثه کربلا , چه عواملى دخالت داشته است که تحريفاتى در اين قضيه واقع شود . فصل سوم عبارت است از توضيحى درباره تحريفاتى که در همين داستان و حادثه تاريخى صورت گرفته است . فصل چهارم در اطراف وظائف ما , اعم از علماء و توده مسلمانان مى باشد .

◄   بحث اول درباره معنى تحريف است.
تحريف يعنى چه ؟ تحريف در زبان عربى از ماده حرف است , يعنى منحرف کردن چيزى از مسير و وضع اصلى خود که داشته است يا بايد داشته باشد . به عبارت ديگر تحريف نوعى تغيير و تبديل نيست که کلمه تغيير و تبديل نيست . شما اگر کارى کنيد که جمله اى , نامه اى , شعر و عبارتى آن مقصودى را که بايد بفهماند , نفهماند و مقصود ديگرى را بفهماند , مى گويند شما اين عبارت را تحريف کرده ايد , مثلا شما گاهى مطلبى يا حرفى را به يک نفر مى گوئيد , بعد آن شخص سخن شما را در جاى ديگرى نقل مى کند , پس از آن کسى به شما مى گويد فلانى از قول شما چنين چيزى نقل مى کرد , شما مى فهميد که از آنچه شما گفته بوديد با آنچه که او نقل کرده خيلى متفاوت است . او سخنان شما را کم و زياد کرده است , قسمتى از حرفهاى شما که مفيد مقصود شما بوده است را حذف کرده و قسمتهايى از خود به آن افزوده است , در نتيجه سخن شما مسخ شده و چيز ديگرى از آب در آمده است . آن وقت شما مى گوئيد اين آدم حرف مرا تحريف کرده است . مخصوصا اگر کسى در سندهاى رسمى دست ببرد , مى گويند سند را تحريف کرده است . اينها مثالهائى بود براى روشن شدن معنى کلمه تحريف و اين کلمه بيش از اين احتياج به توضيح ندارد . حال به شرح انواع تحريف مى پردازيم .


تحريف انواعى دارد که مهمترين آنها عبارت است از : تحريف لفظى و تحريف معنوى . تحريف لفظى اين است که ظاهر مطلبى را عوض کنند , مثلا از يک گفتار عبارتى حذف شود يا به آن عبارتى اضافه شود , و يا جمله ها را چنان پس و پيش کنند که معنى آن فرق کند , يعنى در ظاهر و در لفظ گفتار تصرف کنند .
تحريف معنوى اين است که شما در لفظ تصرف نمى کنيد , لفظ همان است که بوده , ولى آن را طورى معنى مى کنيد که خلاف مقصد و مقصود گوينده است . آن را طورى معنى مى کنيد که مطابق مقصود خود شما باشد نه مطابق مقصود اصلىگويند .
 

◄   کلمه تحريف در قرآن:
قرآن کريم کلمه تحريف را مخصوصا در مورد يهودى ها بکار برده و با ملاحظه تاريخ معلوم مى شود که اينها قهرمان تحريف در طول تاريخ هستند . نمى دانم اين چه نژادى است که تمايل عجيبى به قلب حقايق و تحريف دارد لهذا هميشه کارهايى را در اختيار مى گيرند که در آنها بشود حقايق را تحريف و قلب کرد . من شنيده ام بعضى از همين خبر گزاريهاى معروف دنيا که راديوها و روزنامه ها هميشه از اينها نقل مى کنند منحصرا در دست يهودى هاست . چرا ؟ براى اينکه بتوانند قضايا را در دنيا آن طورى که دلشان مى خواهد منعکس کنند و قرآن چه عجيب درباره اينها حرف مى زند . اين خصيصه يهوديان که تحريف است , در قرآن بصورت يک خصيصه نژادى شناخته شده است . در يکى از ايات قرآن در سوره بقره مى فرمايد : افتطمعون ان يمنوا لکم اى مسلمانان ايا شما طمع بستيد که اينها به شما راست بگويند ؟ اينها همان ها هستند که با موسى مى رفتند و سخن خدا را مى شنيدند اما وقتى که برمى گشتند تا در ميان قومشان نقل کنند آن را زير و رو مى کردند . افتطمعون ان يمنوا لکم و قد کان فريق منهم يسمعون کلام الله ثم يحرفونه من بعد ما عقلوه و هم يعلمون ( 1 ) .

تحريف هم که مى کردند , نه از باب اينکه نمى فهميدند و عوضى بازگو مى کردند , نه , اينها ملت باهوشى هستند و خوب هم مى فهميدند , اما در عين اينکه خوب مى فهميدند معذلک حرفها را , سخنان را به گونه اى ديگر براى مردم بيان مى کردند . تحريف همين است . يعنى پيچ دادن , کج کردن چيزى , از مسير اصلى منحرف کردن . اينها در کتب الهى تحريف کردند . قرآن در اين مورد در بسيارى از جاها يا کلمه تحريف را آورده و يا به صورت ديگرى مطلب را بيان کرده است . ولى مفسرين ذکر کرده اند که تحريفى که قرآن مى گويد اعم از تحريف 1 ايا طمع داريد که يهودان به دين شما بگروند در صورتى که گروهى از آنان کلام خدا را شنيده و بدلخواه خود آن را تحريف مى کنند با آنکه در کلام خدا تعقل کرده معنى آن را دريافته اند . سوره بقره , 75 . لفظى و تحريف معنوى است . يعنى بعضى از اين تحريف ها که صورت گرفته است در لفظ بوده و بعضى در تفسير و در معنى بوده است نه در لفظ , که چون از مطلب خيلى خارج مى شوم نمى خواهم در اطراف اين مطلب بيشتر از اين بحث کنم .

 

داستانى است که بد نيست آن را بگويم . يک نفر از علماء نقل مى کرد که در ايام جوانيش مداحى از تهران به مشهد آمده بود که روزها در مسجد گوهرشاد يا در صحن مى ايستاد و شعر مى خواند , مديحه مى خواند . از جمله غزل معروف منسوب به حافظ را مى خواند : اى دل غلام شاه جهان باش و شاه باش { پيوسته در حمايت لطف اله باش قبر امام هشتم سلطان دين رضا { از جان ببوس و بر در آن بارگاه باش اين آقا براى اينکه او را دست بيندازد , رفته بود و به او گفته بود آقا چرا اين شعر را غلط مى خوانى ؟ بايد اين طور بخوانى : قبر امام هشتم سلطان دين رضا { از جان ببوس و بر در آن , بار کاه باش يعنى وقتى به در حرم رسيدى همان طور که يک بار کاه را از روى الاغ بزمين مى اندازند , تو هم فورا خودت را بزمين بينداز . از آن پس هر وقتى مداح بيچاره اين شعر را مى خواند , بجاى بارگاه مى گفت بار کاه و خود را هم بزمين مى انداخت . اين را مى گويند تحريف .

در همين جا اين مطلب را بگويم که تحريف از نظر موضوع نيز فرق مى کند . يک وقت است که تحريف در يک سخن عادى است . مثل اينکه دو نفر در نقل قول و گفتار يکديگر تحريف کنند . يک وقت هم هست که تحريف در يک موضوع بزرگ اجتماعى است , مثل تحريف در شخصيت ها . شخصيت هايى هستند که قول و عملشان براى مردم حجت است , خلقشان براى مردم نمونه است . مثلا کسى سخنى را به على عليه السلام نسبت مى دهد که نگفته است , يا مقصودش چيز ديگرى بوده , اين خيلى خطرناک است . خلق و خوئى را به پيغمبر , به امام نسبت مى دهد , در صورتى که خلق او طور ديگرى بوده است . يا در يک حادثه بزرگ , در يک حادثه تاريخى که از نظر اجتماع يک سند اجتماعى و يک پشتوانه اخلاقى و تربيتى است , تحريف بوجود آوردند . اين ديگر چقدر اهميت دارد و چقدر خطرناک است که تحريفات , چه تحريف لفظى و چه تحريف معنوى در موضوعاتى صورت بگيرد که موضوع عادى نيستند . يک وقت کسى در شعر حافظ تحريفى مى کند يا مثلا در کتاب موش و گربه دست مى برد اين چندان اهميتى ندارد . البته نبايد در يک کتاب ادبى با ارزش کسى تحريف بکند .

يک وقتى يکى از استادها مقاله اى درباره کتاب موش و گربه که از نظر ادبى بسيار کتاب با ارزشى است نوشته بود و ثابت کرده بود که بقدرى مردم در آن دست برده و شعرها را کم و زياد و کلمه ها را عوض کرده اند که حد ندارد . بعد نوشته بود که به نظر من قومى در دنيا به اندازه قوم ايرانى بى امانت نيست که اين همه در آثار خودش دخل و تصرفها و تحريفهاى بى جا بکند . در مورد مثنوى هم همين طور , آنقدر شعر الحاقى در مثنوى اضافه کرده اند که خدا مى داند . مثلا يک شعر عالى راجع به اثر محبت در مثنويهاى اصل بوده است که مى گويد : از محبت تلخها شيرين شود { وز محبت مسها زرين شود که حرف حسابى است . محبت مثل چيزى است که تلخها را شيرين مى کند , محبت حکم کيميا را دارد که مس وجود انسان را تبديل به زر مى کند . بعد ديگران آمدند و بدون اينکه تناسبى وجود داشته باشد اشعارى به آن افزودند . مثلا گفتند : از محبت مار مورى مى شود , و يا از محبت مثلا سقف ديوار مى شود و يا از محبت خربزه هندوانه مى شود که اينها ديگر ربطى به موضوع ندارد . البته اينها نبايد بشود ولى اين تحريف ها به حيات و سعادت اجتماع ضربه نمى زند , در مسير اجتماع انحرافى ايجاد نمى کند , اما تحريف در چيزهائى که بستگى به اخلاق و تربيت و دين مردم دارد خطرناک است , و واى به آنجا که در اسناد و پشتوانه هاى زندگى بشر تحريف صورت بگيرد .
 

◄   تحريف وقايع کربلا:
حادثه کربلا براى ما مردم , خواهى نخواهى يک حادثه بزرگ اجتماعى است . يعنى در تربيت ما , در خلق و خوى ما اين حادثه اثر دارد . حادثه اى است که خود بخود بدون اينکه هيچ قدرتى ما مردم را مجبور کرده باشد , ميليون ها نفر و قهرا ميليون ها ساعت از وقت خودمان را براى استماع قضاياى مربوط به آن صرف مى کنيم , ميليون ا تومان در اين راه خرج مى کنيم . اين قضيه بايد همان طورى که بوده است بدون کم و زياد بيان شود و اگر کوچکترين داخل و تصرفى از طرف ما در اين حادثه صورت بگيرد , حادثه را منحرف مى کند و بجاى اينکه ما از اين حادثه استفاده بکنيم قطعا ضرر خواهيم کرد . حالا بحث من اين است که در نقل و بازگو کردن حادثه عاشورا , ما هزاران تحريف وارد کرده ايم ! هم تحريف هاى لفظى , يعنى شکلى و ظاهرى که راجع به اصل قضايا , راجع به مقدمات قضايا , راجع به متن مطلب و راجع به حواشى مطلب است , و هم تحريف در تفسير اين حادثه . با کمال تاسف اين حادثه , هم دچار تحريف هاى لفظى شده و هم دچار تحريف هاى معنوى . گاهى از اوقات تحريف هايى که مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد , ولى گاهى وقت ها تحريف هايى که مى شود لااقل با اصل مطلب هماهنگى دارد , ولى گاهى وقت ها تحريف , کوچکترين هماهنگى که ندارد هيچ , قضيه را هم مسخ مى کند قضيه را به کلى واژگون مى کند و به شکلى در مىآورد که به صورت ضد خودش رمىايد . باز هم با کمال تاسف بايد بگويم تحريفهايى که بدست ما مردم در اين حادثه صورت گرفته است همه در جهت پائين آوردن و مسخ کردن قضيه بوده است , در جهت بى خاصيت و بى اثر کردن قضيه بوده است . و در اين قضيه , هم گويندگان و علماى امت , و هم مردم تقصير داشته اند که همه اينها را انشاء الله توضيح خواهم داد .

من نمونه هايى از بعضى تحريف هايى که در لفظ ظاهر , يعنى در شکل قضيه بوجود آورده اند و چيزهايى که نسبت داده اند را ذکر مى کنم . مطلب آنقدرزياد است که قابل بيان کردن نيست , آنقدر زياد است که اگر بخواهيم روضه هاى دروغى را که مى خوانند جمع آورى کنيم شايد چند جلد کتاب پانصد صفحه اى بشود ! من فقط براى نمونه عرض مى کنم , مرحوم حاج ميرزا حسين نورى اعلى الله مقامه , استاد مرحوم حاج شيخ عباس قمى و مرحوم حاج شيخ على اکبر نهاوندى در مشهد و مرحوم حاج شيخ محمد باقر بيرجندى محدث که مرد بسيار فوق العاده اى بوده است , محدثى است که در فن خودش فوق العاده متبحر بوده و حافظه اى بسيار قوى داشته است . مرد باذوق و سيار باشور و حرارت و با ايمانى بوده است . گو اينکه بعضى از کتاب هايى که اين مرد نوشته در شان او نبوده و علماى وقت هم ملامتش کردند , ولى معمولا کتاب هايش خوب است , مخصوصا کتابى در موضوع منبر نوشته است بنام[ ( لل و مرجان] ( که با اينکه کتاب کوچکى است ولى فوق العاده خوب است . در اين کتاب راجع به وظايف اهل منبر سخن گفته است . همه اين کتاب در دو فصل است , يک فصل آن درباره اخلاص , يعنى خلوص نيت است که يکى از شرايط گوينده , خطيب , واعظ , روضه خوان اين است که خلوص نيت داشته باشد .

منبر که مى رود , روضه که مى خوان د , به طمع پول نباشد و چقدر عالى در اين موضوع بحث کرده است که من وارد بحث آن نمى شوم . شرط دوم , صدق و راستى است , و در اينجاست که موضوع راست گفتن و دروغ گفتن تشريح شده و انواع دروغ ها را چنان بحث کرده که من خيال نمى کنم در هيچ کتابى درباره دروغ و انواع آن به اندازه اين کتاب بحث شده باشد و شايد نظير اين کتاب در دنيا وجود نداشته باشد . عجيب اين مرد تبحر از خودش نشان داده است . اين مرد بزرگ در همين کتاب نمونه هايى از دروغهايى را که معمول است و به حادثه تاريخى کربلا نسبت مى دهند , ذکر مى کند . آنچه که من مى گويم غالبا يا همه آن , همان هايى است که مرحوم حاجى نورى هم از آنها ناله کرده است , و حتى صريحا اين مرد بزرگ مى گويد : امروز بايد عزاى حسين را گرفت اما براى حسين در عصر ما يک عزاى جديدى است که در گذشته نبوده است و آن اينهمه دروغ هائى است که درباره حادثه کربلا گفته مى شود و هيچکس جلوى اين دروغها را نمى گيرد .

براى مصيبت حسين بن على بايد گريست , ولى نه براى شمشيرها و نيزه هايى که در آن روز بر پيکر شريفش وارد شد , بلکه به خاطر دروغها . و در مقدمه کتاب هم نوشته است که فلان عالم بزرگ از علماى هندوستان نامه اى به من نوشته و از روضه هاى دروغى که در هندوستان خوانده مى شود شکايت کرده و از من خواهش کرده است که کارى بکنم و کتابى بنويسم که جلوى روضه هاى دروغ در آنجا گرفته شود بعد مرحوم حاجى مى نويسد : اين عالم هندى خيال کرده است که روضه خوانها وقتى به هندوستان مى روند دروغ مى گويند , نمى داند که آب از سرچشمه گل آلود است و مرکز روضه هاى دروغ , کربلا و نجف و ايران يعنى همين مراکز تشيع است . حالا , من بطور نمونه تحريفاتى را بيان مى کنم که بعضى از اينها مربوط به وقايع قبل از عاشورا , بعضى مربوط به وقايع بين راه , بعضى مربوط به ايام اقامت در ماه محرم , بعضى مربوط به ايام اسارت و بعضى هم مربوط به ائمه بعد از قضاياى کربلا , و اغلب مربوط به روز عاشورا است . حال براى هر کدام دو نمونه مىآورم . يک مطلب را لازم است قبلا بگويم که در همه اينها مردم مسولند . يعنى شما مردمى که در روضه خوانىها شرکت مى کنيد , هيچ خيال نمى کنيد که در اين قضيه مسول هستيد , بلکه فکر مى کنيد که مسول فقط گويندگان هستند . دو مسوليت بزرگ ردم دارند , يکى اينکه نهى از منکر بر همه واجب است .

وقتى مى فهمند و مى دانند که اغلب هم مى دانند که دروغ است , نبايد در آن مجلس بنشينند که حرام است و بايد مبارزه کنند . و ديگر از بين بردن تمايلى است که صاحب مجلسها و مستمعين به گرم بودن مجلس دارند و به اصطلاح مجلس بايد بگيرد , بايد کربلا شود . روضه خوان بيچاره مى بيند که اگر هر چه مى گويد راست و درست باشد آن طور که شايد و بايد مجلس نمى گيرد و همين مردم هم دعوتش نمى کنند , ناچار يک چيزى اضافه مى کند . مردم بايد اين انتظار را از سر خودشان بيرون کنند و با رفتارشان آن روضه خوانى را که مى ميراند و مجلس را کربلا مى کند تشويق نکنند . کربلا مى کند يعنى چه ! مردم بايد روضه راست بشنوند تا معارفشان , سطح فکرشان بالا بيايد و بدانند که اگر روحشان در يک کلمه اهتزاز پيدا کرد , يعنى با روح حسين بن على هماهنگ شد و در نتيجه اشکى ولو ذره اى , از چشمشان بيرون آمد واقعا مقام بزرگى است . اما اشکى که از راه قصابى کردن از چشم بيرون بيايد اگر يک دريا هم باشد ارزش ندارد .

نقل مى کنند که يکى از علماى بزرگ در يکى از شهرستانها تا اندازه اى درد دين داشت و هميشه به اين دروغهائى که روى منبر گفته مى شد اعتراض مى کرد و تعبيرش هم اين بود که اين زهرماريها چيست که بالاى منبرها مى گوئيد . يک وقت يک واعظى به او گفت اگر اينها را نگوئيم اصلا بايد در دکان را تخته کنيم ! آن آقا جواب داد اينها دروغ است و نبايد گفته شود . از قضا چندى بعد خود اين آقا بانى شد و مجلسى در مسجد خودش تشکيل داد و همان واعظ را دعوت کرد , ولى قبل از شروع منبر به واعظ گفت من مى خواهم به عنوان نمونه مجلسى ترتيب بدهم که جز روضه راست در آن خوانده نشود و تو هم بايد مقيد باشى که جز از کتابهاى معتبر هيچ روضه اى نخوانى , و با تعبير خودش گفت از آن زهرماريها نبايد چيزى بگويى .واعظ هم گفت چون مجلس مال شماست اطاعت مى شود . شب اول خود آقا در محراب رو به قبله نشسته بود , منبر هم کنار محراب بود . آقاى واعظ صحبت هايش را کرد و موقع خواندن روضه شد , شروع کرد به خواندن روضه و خود را مقيد کرده بود که جز روضه راست چيزى نگويد , اما هر چه گفت مجلس تکان نخورد و همين طور يخ کرده بود . آقا ديد عجب , اين مجلس مال خودش هم هست بعد مردم چه مى گويند , زنها مى گويند لابد آقا نيتش پاک نيست که مجلسش نمى گيرد , اگر آقا خودش نيتش درست بود , اخلاص نيت داشت , حالا کربلا شده بود . ديد که آبرويش مى رود چه بکند ؟ يواشکى و زير چشمى به واعظ گفت يک کمى از آن زهرماريها قاطى کن .
 

◄   تحريفات درباره حضرت ابوالفضل:
اين انتظارى که مردم براى کربلا شدن دارند , خود دروغ ساز است و لهذا غالب جعلياتى که شده است مقدمه گريز زدن بوده است . يعنى براى اينکه بشود گريزى زد و اشک مردم را جارى کرد يک جعل صورت گرفته و غير از اين چيزى نبوده است . اين قضيه را من مکرر شنيده ام و لابد شما هم شنيده ايد , و حاجاى نورى در مقدمات قضايا آن را نقل کرده است که مى گويند روزى اميرالممنين على عليه السلام بالاى منبر بود و خطبه مى خواند . امام حسين عليه السلام فرمود من شنه ام و آب مى خواهم , حضرت فرمود کسى براى فرزندم آب بياورد , اول کسى که از جا بلند شد , کودکى بود که همان حضرت ابوالفضل العباس عليه السلام بود , ايشان رفتند و از مادرشان يک کاسه آب گرفتند و آمدند وقتى که وارد شدند در حالى وارد شدند که آب را روى سرشان گرفته بودند و قسمتى از آن هم مى ريخت که با يک طول و فصيلى قضيه نقل ميشود . بعد اميرالمومنين على عليه السلام چشمشان که به اين منظره افتاد اشکشان جارى شد . به آقا عرض کردند چرا گريه مى کنيد ؟ فرمود قضاياى اينها يادم افتاد که ديگر معلوم است گريز به کجا منتهى مى شود . حاجى نورى در اين جا يک بحث عالى دارد , مى گويد شما که مى گوئيد على در بالاى منبر خطبه مى خواند , بايد بدانيد که على فقط در زمان خلافتش منبر مى رفت و خطبه مى خواند . پس در کوفه بوده است و در آن وقت امام حسين مردى بوده که تقريبا سى و سه سال داشته است .

بعد مى گويد اصلا ايا اين حرف معقول است که يک مرد سى و سه ساله در حالى که پدرش دارد مردم را موعظه مى کند و خطابه مى خواند ناگهان وسط خطابه بگويد آقا من تشنه ام آب مى خواهم ؟ اگر يک آدم معمولى اين کار را بکند مى گويند چه آدم بى ادب و بى تربيتى است , و از طرفى حضرت ابوالفضل هم در آن وقت کودک نبوده , يک نوجوان اقلا پانزده ساله بوده است . مى بينيد که چگونه قضيه اى را جعل کردند . ايا اين قضيه در شان امام حسين است ؟ ! و غير از دروغ بودنش , اصلا چه ارزشى دارد ؟ ايا اين شان امام حسين را بالا مى برد يا پائين مىآورد ؟ مسلم است که پايين مىآورد , چون يک دروغ به امام نسبت داده ايم و آبروى امام را برده ايم , طورى حرف زده ايم که امام را در سطح بى ادبترين افراد مردم پائين آورده ايم . در حالى که پدرى مثل على مشغول حرف زدن است , تشنه اش مى شود , طاقت نمىآورد که جلسه تمام شود و بعد آب بخورد , همانجا حرف آقا را مى برد و مى گويد من تشنه ام , براى من آب بياوريد ! نمونه ديگرى که تحريف و جعل کردند اين است که قاصدى براى اباعبدالله عليه السلام نامه اى آورده بود و جواب مى خواست , آقا فرمود که سه روز ديگر بيا از من جواب بگير . سه روز ديگر که سراغ گرفت , گفتند : آقا حرکت کردند و امروز عازم رفتن هستند .

او هم گفت پس حالا که آقا مى روند , بروم ببينم جلال و کوکبه پادشاه حجاز چگونه است . رفت و ديد آقا خودش روى يک کرسى نشسته و بنى هاشم روى کرسيهاى چنين و چنان . بعد محملهائى آوردند , چه حريرها , چه ديباجها , چه چيزها در آنجا بود . بعد مخدرات را آوردند و با چه احترامى سوار اين محملها کردند . اينها را مى گويند تا ناگهان به روز يازدهم گريز مى زنند و مى گويند اينها که در آن روز چنين محترم آمدند روز يازدهم چه حالى داشتند . حاجى نورى مى گويد : اين حرفها يعنى چه ؟ اين تاريخ است که مى گويد : امام حسين در حالى که بيرون مىآمد اين ايه را مى خواند : فخرج منها خائفا يترقب ( 1 ) يعنى در اين بيرون آمدن خودش را به موسى بن عم ران که از فرعون فرار مى کرد تشبيه کرده است : قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل ( 2 ) يک قافله بسيار بسيار ساده اى حرکت کرده بود . مگر عظمت اباعبدالله به اين است که يک کرسى مثلا زرين برايش گذاشته باشند ؟ ! يا عظمت خاندان او به اين است که سوار محمل هائى از ديباج و حرير شده باشند ؟ ! اسبها و شترهايشان چطور باشد , نوکرهايشان چطور باشد ؟ !

 

◄   تحريف داستان هايي درباره حضرت علي اکبر:

نمونه ديگر از تحريف در وقايع عاشورا که يکى از معروفترين قضايا شده است و حتى يک تاريخ هم به آن گواهى نمى دهد قصه ليلا مادر حضرت على اکبر است . البته ايشان مادرى به نام ليلا داشته اند , ولى حتى يک مورخ نگفته که ليلا در کربلا بوده است . اما ببينيد که چقدر ما روضه ليلا و على اکبر داريم , روضه آمدن ليلا به بالين على اکبر . حتى من در قم , در مجلسى که به نام ايه الله بروجردى تشکيل شده بود که البته خود ايشان در مجلس نبودند , همين روضه را شنيدم که على اکبر به ميدان رفت , حضرت به ليلا فرمود که از جدم شنيدم که دعاى مادر در حق فرزند مستجاب است , برو در فلان خيمه خلوت موهايت را پريشان کن , در حق فرزندت دعا کن شايد خداوند اين فرزند را سالم بما برگرداند ؟ ! اولا ليلائى در کربلا نبوده که چنين کند . ثانيا اصلا اين منطق , منطق حسين نيست . منطق حسين در روز عاشورا , منطق جانبازى است . تمام مورخين نوشته اند که هر کس اجازه مى خواست , حضرت به هر نحوى که مى شد عذرى برايش ذکر کند , ذکر مى کرد , بجز براى على اکبر فاستاذن فى القتال اباه فاذن له ( 1 ) .

يعنى تا اجازه خواست , گفت برو . حال چه شعرها که سروده نشده ! از جمله اين شعر که مى گويد : خيز اى بابا از اين صحرا رويم { نک بسوى خيمه ليلا رويم نمونه ديگرى در همين مورد را که خيلى عجيب است من در همين تهران , در منزل يکى از علماى بزرگ اين شهر , در چند سال پيش , از يکى از اهل منبر که روضه ليلا را مى خواند شنيدم و من در آنجا چيزى شنيدم که به عمرم نشنيده بودم . گفت بعد از اينکه حضرت ليلا رفت در آن خيمه و موهايش را پريشان کرد , نذر کرد که اگر خدا على اکبر را سالم به او برگرداند و در کربلا کشته نشود از کربلا تا مدينه را ريحان بکارد . يعنى نذر کرد که سيصد فرسخ راه را ريحان بکارد ! اين را گفت و يکمرتبه زد زير آواز : نذر على لئن عادوا و ان رجعوا { لازرعن طريق التفت ريحانا من نذر کردم که اگر اينها برگردند راه تفت را ريحان بکارم .

اين شعر عربى بيشتر براى من اسباب تعجب شد که اين شعر از کجا پيدا شده ؟ بعد بدنبال آن رفتم و گشتم , ديدم اين تفتى که در اين شعر آمده کربلا نيست , بلکه اين تفت سرزمين مربوط به داستان ليلى و مجنون معروف است که ليلى در آن سرزمين سکونت مى کرده و اين شعر مال مجنون عامرى است براى ليلى , و اين آدم اين شعر را براى ليلا مادر على اکبر و کربلا مى خوانده . تصور کنيد اگر يک مسيحى يا يک يهودى يا يک آدم لامذهب آنجا باشد و اين قضايا را بشنود , ايا نخواهد گفت که تاريخ اينها چه مزخرفاتى دارد ؟ آنها که نمى فهمند که اين داستان را اين شخص از خودش جعل کرده است , بلکه مى گويند العياذ بالله زنهاى اينها چقدر بى شعور بوده اند که نذر مى کردند از کربلا تا مدينه را ريحان بکارند . اين حرفها يعنى چه ؟ ! از اين بالاتر , ( حاجى نورى ) مى گويد در همان گرما گرم روز عاشورا که مى دانيد مجال نماز خواندن هم نبود , اما نماز خوف ( 1 ) خواند و با عجله هم خواند . حتى دو نفر از اصحاب آمدند و خودشان را سپر قرار دادند که امام بتواند اين دو رکعت نماز خوف را بخواند , و تا امام اين دو رکعت نماز را خواندند , اين دو نفر در اثر تيرهاى پياپى که مىآمد از پا در آمدند .

مجالى براى نماز خواندن به اينها نمى دادند , ولى گفته اند در همان وقت امام فرمود حجله عروسى را بيندازيد , من مى خواهم عروسى قاسم با يکى از دخترهايم را در اينجا , لااقل شبيه آن هم که شده ببينم , من آرزو دارم , آرزو را که نمى شود به گور برد ! شما را بخدا ببينيد حرفهائى را که گاهى وقتها از يک افراد در سطح خيلى پايين مى شنويم که مثلا مى گويند من آرزو دارم عروسى پسرم را ببينم , آرزو دارم عروسى دخترم را ببينم , به فردى چون حسين بن على نسبت مى دهند , آن هم در گرما گرم زدو خورد که مجال نماز خواندن نيست ! و مى گويند حضرت فرمود من در همين جا مى خواهم دخترم را براى پسر برادرم عقد بکنم و يک شکل از عروسى هم که شده است در اينجا راه بيندازم . يکى از چيزهايى که از تعزيه خوانيهاى قديم ما هرگز جدا نمى شد عروسى قاسم نو کدخدا , يعنى نو داماد بود , در صورتى که اين در هيچ کتابى از کتابهاى تاريخى معتبر وجود ندارد . حاجى نورى مى گويد ملا حسين کاشفى اولين کسى است که اين مطلب را در کتابى بنام روضه الشهداء نوشته است و اصل قضيه صددرصد دروغ است .
 

◄   تحريفات مربوط به اصحاب خيالي:
بقول آن شاعر که گفت : بس که ببستند بر او برگ و ساز { گر تو ببينى نشناسيش باز اگر سيدالشهداء عليه السلام بيايد و اينها را مشاهده کند ( البته او در عالم معنا که مى بيند , اگر در عالم ظاهر هم بيايد ) , مى بيند ما براى او اصحاب و يارانى ذکر کرده ايم که اصلا چنين اصحاب و يارانى نداشته است .
مثلا در کتاب محرق القلوب که اتفاقا نويسنده اش هم يک عالم و فقيه بزرگى است , ولى از اين موضوعات اطلاع نداشته , نوشته شده است که يکى از اصحابى که در روز عاشورا از زير زمين جوشيد , هاشم مرقال بود , در حالى که يک نيزه هجده ذرعى هم دستش بود . آخر يک کسى هم گفته بود سنان بن انس که بنا بقول بعضى سر امام حسين را بريد , نيزه اى داشت که شصت فرع بود . گفتند نيزه شصت ذرعى که نمى شود ! گفت خدا برايش از بهشت فرستاده بود . در کتاب محرق القلوب هم نوشته که هاشم بن عتبه مرقال با نيزه هجده ذرعى پيدا شد در حالى که اين هاشم بن عتبه از اصحاب حضرت امير بوده و در بيست سال پيش کشته شده بود . ما براى امام حسين يارانى ذکر مى کنيم که چنين يارانى نداشته است . و يا زعفرجنى جزو ياران امام حسين است . اما دشمنانى ذکر مى کنند که نبوده است . در کتاب اسرار الشهاده نوشته شده است که لشکر عمر سعد در کربلا يک ميليون و ششصد هزار نفر بود . بايد سال کرد اينها از کجا پيدا شدند ؟ اينها همه در کوفه بودند , مگر چنين چيزى مى شود ؟ !

و نيز در آن کتاب نوشته که امام حسين در روز عاشورا سيصد هزار نفر را با دست خودش کشت ! با بمبى که در هيروشيما انداختند تازه شصت هزار نفر کشته شدند , و من حساب کردم که اگر فرض کنيم که شمشير مرتب بيايد و در هر ثانيه يک نفر کشته شود , کشتن سيصدهزار نفر , هشتاد و سه ساعت و بيست دقيقه وقت مى خواهد . بعد که ديدند اين تعداد کشته با طول روز جور در نمىايد , گفتند روز عاشورا هم هفتاد ساعت بوده است ! همين طور درباره حضرت ابوالفضل گفته اند که بيست و پنج هزار نفر را کشت که حساب کردم اگر در هر ثانيه يک نفر کشته شود , شش ساعت و پنجاه و چند دقيقه و چند ثانيه وقت مى خواهد . پس حرف اين مرد بزرگ , حاجى نورى را باور کنيم که مى گويد : اگر کسى بخواهد امروز بگريد , اگر کسى بخواهد امروز ذکر مصيبت کند , بايد بر مصائب جديده اباعبدالله بگريد , بر اين دروغهائى که به اباعبدالله عليه السلام نسبت داده مى شود , گريه کند .
 

◄   تحريفات وافعه اربعين:
نمونه ديگر , اربعين است . اربعين که مى رسد , همه , اين روضه را مى خوانند و مردم هم خيال مى کنند اين طور است که اسراء از شام به کربلا آمدند و در آنجا با جابر ملاقات کردند و امام زين العابدين هم با جابر ملاقات کرد . در صورتى که بجز در کتاب لهوف که آن هم نويسنده اش يعنى سيد بن طاووس در کتابهاى ديگرش آن را تکذيب کرده و لااقل تاييد نکرده است , در هيچ کتاب ديگرى چنين چيزى نيست و هيچ دليل عقلى هم اين را تاييد نمى کند , ولى مگر مى شود اين قضايائى را که هر سال گفته مى شود از مردم گرفت ؟ ! جابر اولين زائر امام حسين عليه السلام بوده است و اربعين هم جز موضوع زيارت قبر امام حسين عليه السلام هيچ چيز ديگرى ندارد . موضوع تجديد عزاى اهل بيت نيست , موضوع آمدن اهل بيت به کربلا نيست , اصلا راه شام از کربلا نيست , راه شام به مدينه , از همان شام جدا مى شود .

آن چيزى که بيشتر دل انسان را به درد مىآورد اينست که اتفاقا در ميان وقايع تاريخى کمتر واقعه اى است که از نظر نقلهاى معتبر به اندازه حادثه کربلا غنى باشد . من در سابق خيال مى کردم که اساسا علت اينکه اين همه دروغ در اين مورد پيدا شده , اين است که وقايع راستين را کسى نمى داند که چه بوده است , بعد که مطالعه کردم ديدم اتفاقا هيچ حادثه اى در تاريخهاى دور دست مثل سيزده , چهارده قرن پيش به اندازه حادثه کربلا تاريخ معتبر ندارد . مورخين معتبر اسلامى از همان قرون اول و دوم قضايا را با سندهاى معتبر نقل کردند و اين نقلها با يکديگر انطباق دارد و به يکديگر نزديک هستند , و يک قضايائى در کار بوده است که سبب شده جزئيات اين تاريخ بماند . يکى از چيزهائى که سبب شده متن اين حادثه محفوظ بماند و هدفش شناخته شود اين است که در اين حادثه خطبه زياد خوانده شده . در آن عصرها خطبه حکم اعلاميه در اين عصر را داشت . همان طور که در اين عصر , در جنگها مخصوصا اعلاميه هاى رسمى بهترين چيزى است که متن تاريخ را نشان بدهد , در آن زمان هم خطبه ها اين طور بوده است . لذا خطبه زياد است , چه قبل از حادثه کربلا و چه در خلال آن و چه بعد از آن که اهل بيت در کوفه , در شام , در جاهاى ديگر خطبه هايى ايراد کردند . و اصلا هدف آنها از اين خطبه ها اين بود که مى خواستند به مردم اعلام کنند که چه گذشت و قضايا چه بود و هدف چه بود , و اين خودش يک انگيزه اى بوده که قضايا نقل شود .

در قضيه کربلا سوال و جواب زياد شده است و همينها در متن تاريخ ثبت است که ماهيت قضيه را به ما نشان مى دهد . در کربلا رجز زياد خوانده شده است , مخصوصا شخص اباعبدالله زياد رجز خوانده است و همين رجزها مى تواند ماهيت قضيه را نشان بدهد .
در قضيه کربلا چه قبل و چه بعد از آن , نامه هاى زيادى مبادله شده است , نامه هائ ى که ميان امام و اهل کوفه مبادله شده است , نامه هائى که ميان امام و اهل بصره مبادله شده است , نامه هائى که خود امام قبلا براى معاويه نوشته است ( از اينجا معلوم مى شود که امام خودش را براى قيامى بعد از معاويه آماده مى کرده است ) , نامه هائى که خود دشمنان براى يکديگر نوشته اند , يزيد براى ابن زياد , ابن زياد براى يزيد , ابن زياد براى عمر سعد , عمر سعد براى ابن زياد , که متن همه اينها در تاريخ اسلام مضبوط است . لذا قضاياى کربلا , قضاياى روشنى است و سراسر آن هم افتخار آميز است . ولى ما چهره اين حادثه تابناک تاريخى را تا اين مقدار مشوه و بزرگترين خيانتها را به امام حسين عليه السلام کرده ايم که اگر امام حسين عليه السلام در عالم ظاهر بيايد و ببيند , خواهد گفت که شما بکلى قيافه حادثه را تغيير داده ايد . آن امام حسينى که شما در خيال خودتان رسم کرده ايد که من نيستم , آن قاسم بن الحسنى که شما در خيال خودتان رسم کرده ايد که برادرزاده من نيست آن على اکبرى که شما در مخيله خودتان درست کرده ايد که جوان با معرفت من نيست , آن يارانى که شما درست کرده ايد که آنها نيستند .

ما قاسمى درست کرده ايم که آرزويش فقط دامادى بوده , آرزوى عمويش هم دامادى او بوده ! اين را شما با قاسمى که در تاريخ بوده است مقايسه کنيد . تواريخ معتبر اين قضيه را نقل کرده اند که در شب عاشورا امام عليه السلام اصحابش را در خيمه عند قرب الماء ( 1 ) يا نزديک آن خيمه جمع کرد و آن خطابه بسيار معروف شب عاشورا را به آنها القاء کرد که نمى خواهم آن را به تفصيل نقل کنم . در اين خطبه امام بطور خلاصه به آنها مى گويد شما آزاد هستيد . امام نمى خواسته کسى رو دربايستى داشته باشد و خودش را مجبور ببيند , حتى کسى خيال کند که به حکم بيعت لازم است بماند . لذا مى گويد همه شما را آزاد کردم , همه يارانم , خاندانم , برادرانم , فرزندانم , برادرزاده هايم . اينها جز به شخص من به کس ديگرى کار ندارند , شب تاريک است و از اين تاريکى شب استفاده کنيد و برويد و آنها هم قطعا با شما کارى ندارند . در اول هم از اينها تجليل مى کند و مى گويد منتهاى رضايت را از شما دارم , اصحابى بهتر از اصحاب خودم سراغ ندارم , اهل بيتى بهتر از اهل بيت خودم سراغ ندارم .

اما همه آنها بطور دسته جمعى مى گويند آقا چنين چيزى مگر ممکن است , جواب پيغمبر را چه بدهيم , وفا کجا رفت , انسانيت کجا رفت , محبت کجا رفت , عاطفه کجا رفت ؟ و آن سخنان پر شورى که آنجا گفتند که واقعا دل سنگ را کباب مى کند , يعنى انسان را به هيجان مىآورد . يکى مى گويد مگر يک جان هم ارزش اين حرفها را دارد که کسى بخواهد فداى شخصى مثل تو کند , اى کاش هفتاد بار زنده مى شدم و هفتاد بار خودم را فداى تو مى کردم . آن يکى مى گويد هزار بار , ديگرى مى گويد اى کاش امکان داشت جانم را فداى تو کنم , بعد بدنم را آتش بزنند , خاکسترش کنند , آنگاه خاکسترش را بباد دهند و دوباره مرا زنده کنند و باز . . . اول کسى که به سخن آمد برادرش ابوالفضل بود و بعد همه بنى هاشم . همينکه اين سخنان را گفتند , امام مطلب را عوض کرد و از حقايق فردا قضايائى را گفت . به آنها خبر کشته شدن را داد که همه آنها درست مثل يک مژده بزرگ تلقى کردند . همين جوانى که اين قدر به او ظلم مى کنيم و آرزوى او را دامادى مى دانيم , سالى کرد که در حقيقت خودش گفته است که آرزوى من چيست ؟ وقتى که جمعى از مردان در مجلسى اجتماع مى کنند , يک بچه سيزده ساله در جمع آنها شرکت نمى کند , پشت سر مردان مى نشيند .

مثل اينکه اين جوان پشت سر اصحاب نشسته بود و مرتب سر مى کشيد که ديگران چه مى گويند . وقتى که امام فرمود همه شما کشته مى شويد , اين طفل با خودش فکر کرد که ايا شامل من هم خواهد شد يا نه ؟ آخر من بچه هستم شايد مقصود آقا اين است که بزرگان کشته مى شوند و من هنوز صغيرم . لذا رو کرد به آقا و عرض کرد : و انا فى من يقتل ؟ ايا من هم جزء کشته شدگان هستم يا نيستم ؟ حالا ببينيد آرزو چيست ؟ امام فرمود اول من از تو يک سال مى کنم , جواب مرا بده , بعد من جواب تو را مى دهم . من اينطور فکر مى کنم که آقا اين سال را مخصوصا کرد , مى خواست اين سال و جواب پيش بيايد تا مردم اينده فکر نکنند که اين جوان ندانسته و نفهميده خودش را به کشتن داد , و نگويند اين جوان در آرزوى دامادى بود , ديگر برايش حجله درست نکنند , جنايت نکنند . لذا آقا فرمود که اول من سال مى کنم : کيف الموت عندک پسرکم , فرزند برادرم , اول بگو که مردن و کشته شدن در ذائ قه تو چه مزه اى دارد ؟ فورا گفت : احلى من العسل , از عسل شيرينتر است . اگر از ذائقه مى پرسى , که مرگ از عسل در ذائقه من شيرينتر است . يعنى براى من آرزوئى شيرينتر از اين آرزو وجود ندارد .

منظره چقدر تکان دهنده است ! اينهاست که اين حادثه را يک حادثه بزرگ تاريخى کرده و ما بايد اين حادثه را زنده نگه داريم . چون ديگر نه حسينى پيدا خواهد شد و نه قاسم بن الحسنى . اين است که اين مقدار ارزش مى دهد که بعد از چهارده قرن اگر يک چنين حسينيه اى ( 1 ) بنامشان بسازيم کارى نکرده ايم . و گرنه آرزوى دامادى داشتن که وقت صرف کردن نمى خواهد , پول صرف کردن نمى خواهد , حسينيه ساختن نمى خواهد , سخنرانى نمى خواهد . ولى اينها جوهره انسانيت هستند , مصداق انى جاعل فى الارض خليفه ( 2 ) هستند , اينها بالاتر از فرشته هستند . امام بعد از گرفتن اين جواب فرمود : فرزند برادرم تو هم کشته مى شوى , بعد ان تبلو ببلاء عظيم اما جان دادن تو با ديگران خيلى متفاوت است و گرفتارى بسيار شديدى پيدا مى کنى . لذا روز عاشورا پس از آنکه با اصرار زياد اجازه رفتن به ميدان را گرفت , از آنجا که بچه است , زرهى متناسب با اندام او وجود ندارد , کلاه خود مناسب با سر او وجود ندارد , اسلحه و چکمه مناسب با اندام او وجود ندارد , نوشته اند عمامه اى به سرگذاشته بود کانه فلقه القمر ( 1 ) همين قدر نوشته اند بقدرى اين بچه زيبا بود که دشمن گفت مثل يک پاره ماه است .

بر فرس تندرو هر که تو را ديد گفت { برگ گل سرخ را باد کجا مى برد راوى گفت ديدم بند يکى از کفشهايش باز است و يادم نمى رود که پاى چپش هم بود . از اينجا معلوم مى شود چکمه پايش نبوده است . نوشته اند که امام کنار خيمه ايستاده و لجام اسبش در دستش بود . معلوم بود منتظر است , که يک مرتبه فريادى شنيد . نوشته اند امام به سرعت يک باز شکارى روى اسب پريد و حمله کرد . آن فرياد , فرياد يا عماه قاسم بن الحسن بود .

آقا وقتى به بالين اين جوان رسيد در حدود دويست نفر دور اين بچه را گرفته بودند . امام حمله کرد آنها فرار کردند و يکى از دشمنان که از اسب پائين آمده بود تا سر جناب قاسم را از بدن جدا کند , خودش در زير پاى اسب رفقاى خود پايمال شد . آن کسى را که مى گويند در روز عاشورا در حالى که زنده بود زير سم اسبها پايمال شد , يکى از دشمنان بود نه حضرت قاسم . بهر حال حضرت وقتى به بالين قاسم رسيدند که گرد و غبار زياد بود و کسى نمى فهميد قضيه از چه قرار است . وقتى که اين گرد و غبارها نشست , يک وقت ديدند که آقا بر بالين قاسم نشسته و سر قاسم را به دامن گرفته است . اين جمله را از آقا شنيدند که فرمود : يعز و الله على عمک ان تدعوه فلا يجيبک او يجيبک فلا ينفعک صوته ( 1 ) برادرزاده ! خيلى بر عموى تو سخت است که تو او را بخوانى , نتواند تو را اجابت کند , يا اجابت بکند , اما نتواند براى تو کارى انجام بدهد . در همين حال بود که يک وقت فريادى از اين جوان بلند شد و جان به جان آفرين تسليم کرد .

◄   پي نويشت:

1- پس چون ( بنى اسرائيل ) پيمان شکستند آنان را لعنت کرديم و دلهايشان را سخت گردانديم ( که موعظه در آنها ثر نکرد ) , کلمات خدا را از جاى خود تغيير مى دادند و از بهره آن کلمات که به آنها داده شد ( در تورات ) نصيب بزرگى را از دست دادند . سوره مائده 13 .

1- ايه به طور کامل اين است : فخرج منها خائفا يترقب قال رب نجنى من القوم الظالمين يعنى موسى از مصر با ترس و نگرانى از دشمن به جانب شهر مدين بيرون رفت و گفت پروردگارا مرا از شر اين قوم ستمکار نجات ده . سوره قصص 21 .

2- ايه بطور کامل اين است : و لما توجه تلقاء مداين قال عسى ربى ان يهدينى سواء السبيل و چون از مصر بيرون شد و سر به بيابان رو بجانب شهر مدائن آورد با خود گفت اميد است که خدا مرا به راه راست هدايت فرمايد . سوره قصص 22 .

1- اللهوف صفحه 47 . 1- نماز خوف همان نماز فريضه است که بصورت قصر خوانده مى شود .

1- بحار الانوار جلد 44 صفحه 392 , اعلام الورى صفحه 234 , از ارشاد شيخ مفيد صفحه 231 , مقتل الحسين مقرم صفحه 257 . معلوم مى شود که خيمه اى بوده است که اختصاص به مشکهاى آب داشته و از همان روزهاى اول آبها را در آن خيمه جمع مى کرده اند .

1- منظور , حسينيه ارشاد است .

2- سوره بقره ايه 30 .

1- مناقب ابن شهر آشوب جلد 3 صفحه 106 , و نظير اين عبارت در اعلام الورى صفحه 242 و اللهوف صفحه 48 و بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 و ارشاد شيخ مفيد صفحه 239 و مقتل الحسين مقرم صفحه 331 و تاريخ طبرى صفحه 256 ذکر شده است .

1- مناقب اين شهر آشوب جلد 4 صفحه 107 , اللهوف صفحه 38 بحار الانوار جلد 45 صفحه 35 , ارشاد شيخ مفيد صفحه 239 , اعلام الورى صفحه 243 , مقتل الحسين مقرم صفحه 332 , تاريخ طبرى جلد 6 صفحه 257 .
 

 

 

 

 

گروه علمي فدک

کليه مطالب ارسالي با نام اشخاص و ذکر منبع در اين سايت درج مي شود

راهنما  |  آمار سايت  |  درباره ما  |  تماس با ما  |  نظر خواهي  | آرشيو  |  عضويت در سايت