فرهنگ و تاريخ | سرگرمي | نيازمنديها | مذهبي | اقتصادي | خانواده و اجتماع | هنر | اخبار | ورزش | کامپيوتر | گردشگري | صنعت و دانشگاه | صفحه اصلي

شعر و داستان فارسي
کتاب ، کتابخانه الکترونيکي
طنز اجتماعي ، سياسي
مجموعه اشعار شاعران
مجلات و نشريات فارسي
ادبيات کودکان و نوچوانان

 

 
 
 
 

عنوان: زندگينامه يغما

نويسنده:

منبع اطلاعاتي: www.farhangsara.com

عکس
 

 

گالري تصاوير

 

- - - -

   
 
 

ميرزا رحيم يغما، پسر حاجي ابراهيم قلي به سال 1196 ه. ق. در يک ولايت بسيار فقير و کم جمعيت ايران ايران، دهکده خور بيابانک از توابع جندق، به دنيا آمد. روزگار کودکي وي با رنج و سختي فراوان گذشت. در شش هفت سالگي کار مي کرد و در بيرون ده شتر مي چراند، تا معاش خانواده خود را تامين کند. گويند روزي يغما با گله خود به دشت درآمد، امير اسماعيل خان عرب عامري که يکي از مالکين عمده و فرمانرواي آن سامان بود، بر او بگذشت و او را نزد خود خواند و پرسشها کرد. يغما جواب گفت و امير را حاضر جوابي و ادب او پسند افتاد. امير او را نزد خود برد و پسر خود خواند و به تربيتش همت گماشت. يغما در چند سال خواندن و نوشتن و رسوم و کمالات مرسوم را از سواري و تيراندازي آموخت و در شمار نامه بران پدرخوانده خود درآمد و چندي نگذشت که امير به استعداد فوق العاده اين جوان در نويسندگي پي برد و وي را منشي خصوصي خود ساخت. در اين هنگام بود که يغما براي نخستين بار با تخلص " مجنون " به سرودن اشعار آغاز کرد.
در سال 1216 ه. ق. مناسبات اسماعيل خان با دولت تيره شد و مرکز، سپاه بر سر او فرستاد. اسماعيل خان در جنگ شکست خورد و به خراسان گريخت و دارايي او به دست فاتحان افتاد و مردي به نام جعفر سلطان از طرف سردار ذوالفقار خان حاکم سمنان و دامغان براي تمشيت امور جندق گمارده شد. جعفر سلطان بودن جواني باسواد و شايسته مانند يغما را در سپاه خود لازم دانسته، منشي جوان را به کار سربازي و سپاهيگري واداشت. اما يغما به اين ظلم فاحش تن در نداد و به حمايت خود سردار به منشيگري او منصوب شد و شش سال با اين سمت نزد او ماند و روزگارش بالا گرفت. اما اين ترقي براي او مايه نکبت و وبال شد، همکاران يغما بر وي رشک بردند و نزد سردار که مردي تند خو و بد زبان بود از او سعايت کردند تا سردار بر وي خشمگين شد و به چوبش بست و در سياهچال انداخت و کساني براي ضبط دارايي و سرکوبي خويشان او به جندق فرستاد.
شاعر پس از خلاصي از زندان نام خود را به ابوالحسن و تخلص خود را به يغما تبديل کرده، جامه درويشي پوشيد و سالها " از بيداد سردار در فراخاي ايران در بدر بود و هر ماه و هر هفته پيدا و نهفته به مرزي ديگر پاي فرسا و آسيمه سر" در اين ميان سفري هم به بغداد و کربلا رفت تا آنکه سرانجام " بيگناهي او و روسياهي بدخواه " روشن شد و سردار " اندک اندک از ديو خويي باز آمد و به مردم رويي انباز گشت " و با شاعر " از آن بيش که شايد و در بند ستايش آيد، ساز سازش و شناخت و راز مهر و نواخت سرود و ديگر هر کس هر چه گفت گوش نداد" و يغما به زادگاه خود بازگشت. و چون اقامت در جندق و ياد روزهاي پيشين و ظلم و ستمي که بر او و خانواده اش گذشته بود، بر وي سخت ناگوار و از هر کاري بيزار بود. لاجرم شش ماه بعد، از راه يزد روانه تهران شد. به حکم تصادف با حاجي ميرزا آقاسي، وزير مقتدر ايران، ملاقات کرد. وزير که با همه علايق دنيوي ميل وافر به تصوف داشت و خود را از صوفيان صافي عقيدت مي دانست، به زودي مريد او شد. ستاره اقبال يغما از سر نو اوج گرفت و با سلطه و نفوذي که در وزير داشت، به زودي در دربار محمد شاه داراي عزت و احترام و صاحب نام و نشان شد. ولي از اين قدرت و نفوذ استفاده نکرد و يگانه عطيه اي که از شاگرد عاليقدر خود پذيرفت، وزيري حکومت کاشان بود.
در موقع اقامت وي در کاشان واقعه ننگيني اتفاق افتاد. يغما اين واقعه را در منظومه اي به نام خلاصةالافتضاح به رشته نظم کشيد و استعداد خود را در هجاگويي به بروز رساند. خانواده اي که تحقير شده بود، به تمام وسايل متشبث شد که گويند انتقام بکشد. رشوه و افترا کار خود را کرد امام جمعه کاشان او را به شرب خمر و بي اعتنايي به قواعد شرع متهم کرد و در نماز جماعت بي دين و مرتدش خواند. از طرف ديگر جمعي به حمايت از او برخاستند و حاجي ملا احمد نراقي، روحاني دانشمند مشهور که محکمه فتوي داشت، در اين راه کوشش فراوان کرد و يغما بر حسب ظاهر به جهت رفع تهمت توبه کرد و لباس زهد پوشيد.


                    دل بـردي از مـن بـه يـغـما، اي تـرک غـارتـگر مـن              ديـدي چـه آوردي اي دوست، از دسـت دل بـر سر من
                    عشق تو در دل نهان شد، دل زار و تن ناتوان شد             رفـتـي چو تير و کـمان شد، از بـار غــم پــيـــــکر مــــن
                    مـي سـوزم از اشتـيـاقـت، در آتـشـم از فـراقـت                کـانـون مـن سـيــنـه مـن، سـوداي مــــن آذر مـــــن
                    من مست صـهبـاي بـاقـي، ز آن ساتکين رواقي                فـکـر تـو در بـزم سـاقـي، ذکـر تـو رامـشـگـر مـــــن
                    دل در تف عشق افروخت گردون لباس سيه دوخت           از آتـش آه مـن سـوخـت، در آســمــان اخــتـــر مـــــن
                    گبر و مسلمان خجل شد دل فتنهً آب و گل شد               صـد رخـنـه در مـلـک دل شـد، ز انـديـشـه کـافـر مـــن
                    شکرانه کز عشق مستم، ميخواره و ميپرستم                  آمـوخــت درس الــســتــم، اســتــاد دانــشـــور مـــن
                    در عشق سلطـان بـخـتـم، در باغ دولت درختم                 خـاکـسـتر فـقـر تـخـتـم، خــاک فـــنـــا افــســر مــــن
                    اول دلـم را صـفـا داد، آيـيـنـه ام را جــــلا داد                   آخـر به بـاد فـنـا داد، عـــــشــــق تــو خـاکـسـتـر مـــن
                    تا چند در هاي و هويي، اي کوس منصـوري دل؟               تـرسـم کـه ريـزد بـر خـاک، خـون تـو در مـحـضـر مــــن
                    بـار غـم عـشـق او را، گـردون نـدارد تـحـمل                     کـي مـي تـوانـد کـشـيـدن، ايــن پــيــکـــر لاغـــر مــن
                    دل دم ز ســر صـفـا زد، کـوس تـو بـر بـام ما زد                 سـلـطـان دولـت لـوا زد، از فـــقـــر در کـشـــــور مــــن

 

 

 

 

 

گروه علمي فدک

کليه مطالب ارسالي با نام اشخاص و ذکر منبع در اين سايت درج مي شود

راهنما  |  آمار سايت  |  درباره ما  |  تماس با ما  |  نظر خواهي  | آرشيو  |  عضويت در سايت