فرهنگ و تاريخ | سرگرمي | نيازمنديها | مذهبي | اقتصادي | خانواده و اجتماع | هنر | اخبار | ورزش | کامپيوتر | گردشگري | صنعت و دانشگاه | صفحه اصلي

شعر و داستان فارسي
کتاب ، کتابخانه الکترونيکي
طنز اجتماعي ، سياسي
مجموعه اشعار شاعران
مجلات و نشريات فارسي
ادبيات کودکان و نوچوانان

 

 
 
 
 

عنوان: زندگينامه شيباني

نويسنده:

منبع اطلاعاتي: www.persian-language.org

عکس
 

 

گالري تصاوير

 

- - - -

   
 
 

يکي از هوشمندان واقعي، که توان گفت نماينده مسلک بدبيني است و اين روحيه او از بدبيني هواي محيط اروپايي استنشاق شده، همانا ابونصر فتح الله خان شيباني است. در اشعار او يک نوع لحن اعتراض و اعتزال مشهود است که در دل نفوذ ميکند و اساس آن از طالع غم انگيز خود شاعر است. (هرمان اته، تاريخ ادبيات فارسي، ترجمه دکتر رضازادهً شفق، تهران، 1337 شمسي)
شيباني در سال 1241 ه. ق. از يک خانواده معروف کاشان برخاست. جد او امير محمد حسين خان، در زمان سلطنت آغا محمد خان، حکومت نطنز و کاشان و جوشقان و قم را داشت. وي مکرر با ترکمانان جنگيده و بر آنان مظفر آمده و در دولت قاجار معزز و مکرم مي زيسته است. پس از آنکه امير محمد حسين خان، محمد حسين خان عرب عامري را، که با دولت ياغي شده بود، در بيابان شهراب و نواحي جندق گرفت و به حضور شاه آورد، حکومت اصفهان هم ضميمه قلمرو او شد. پسرهاي محمد حسين خان هم همه اصحاب کمال بودند و در عهد فتحعلي شاه مناصب و مقامات بلند دولتي داشتند.
محمد کاظم خان، پدر فتح الله خان، در سلطنت محمد شاه شغل استيفا داشت و در حکومت شعاع السلطنه در کاشان و همدان پيشکاري او را عهده دار بود. فتح الله خان خود در جواني به خدمت محمد شاه و منادمت ناصرالدين ميرزا وليعهد درآمد و در قصايد خود پدر و پسر و شاهزادگان ديگر را ستود و از جمله در قصيده اي که در آن زمان در مدح وليعهد سروده بود چنين است:

 

                         بهار و عيد فراز آمدند هر دو به هم                      يکي کشيده سپاه و يکي گشاده علم

 

تا آنجا که:

 

                      خدايگانا، زين پس صريح خواهم گفت                    چه گفت بايد چندين سخن همه مبهم؟
                      تو در زمانه يکي خـسـرو بـزرگ شوي                    که خسروان و شهانت رهي شوند و خدم
                      شهي که بر همه شاهان به قدر بيش بود             تــو بــود خــواهــي از گــوهـــر بـنـي آدم

 

هنگامي که ناصرالدين شاه به تخت پادشاهي نشست، حاسدان و بدخواهان او را از حضرت سلطنت اخراج و ازعاج کردند و در سال سوم سلطنت ناصرالدين شاه(1276 ه. ق.) که شيباني در همدان بود، خواست تا مگر از سوابق خدمت خود عرض حال و تجديد مقالي کرده باشد، قصيده زيبايي به همان وزن سرود و در آن چنين آورد:

 

                      کشد خط تو بر ياسمن ز مشک رقم                    نمود روي تــو و روزگــار مــن سياه به هم
                      از اين سياهي کز عارض تو گشت پديد                 زمانه بر من و تو هر دو سخت کرد ستــم

 

تا آنجا که:

 

                      خدايگانا، من مدح تو سرايم و عقل                      همي سرايد در گوش من به بانگ قــلـــم
                      که بازگوي کنون آنچه پيش از اين به سه سال         به فال نيکو گفتي به مدح شـــاه عـــجــم
                      کجاي گفتي؟ آن جايگه که گفتي باز                    بهار و عيد فــراز آمـدنـد هـر دو به هم

 

اما ظاهراً نگذاشتند اين اشعار و شکوائيه هاي ديگر او به سمع شاه برسد و شيباني ناچار زحمت رنج سياحت را بر خود هموار کرده در فراز و نشيب عالم دويد و سختيها و زبونيها کشيد و درشتيها و زشتيها ديد و بقاع مقدسه را به پاي نياز پيمود و از شرف صحبت بزرگان فقرا و مشايخ و اوليا فيض اندوخت تا سرانجام به خراسان رسيد.
در سال 1272 ه. ق. که شاهزاده سلطان مراد ميرزا، حسام السلطنه عموي ناصرالدين شاه، براي تسخير هرات لشکر کشيده بود، شيباني با خرقه و کشکول در اردوي تربت جام نزد پاشا خان مظفرالدوله بود. بعد از محاصره غوريان و تسخير آنجا، فتحنامه ها را او نوشت و چون حسام السلطنه استعداد او را در کار ديد و تحريرات او را پسنديد، منشي رسائل محرمانه خود کرد. حسام السلطنه چند بار هم او را به شهر هرات نزد عيسي خان فرستاد و وي با عيسي خان مقاولات و مفاوضات به ميان آورد و اميدواريها داد تا دل او را به آمدن نزد حسام السلطنه نرم کرد و نيز با مراوده و آميزشي که با فارسي زبانان هرات داشت، همه آنان را به خدمت و اطاعت آورد تا شهر هرات در ماه صفر و ربيع الاول 1273 ه. ق. گشوده شد.
هنگام اقامت اردوي ايران در هرات، سلطان احمد خان، پسر محمد اعظم خان و برادر زاده امير دوستمحمد خان والي کل افغانستان، از کابل نزد حسام السلطنه آمد و به واسطه پسرش شاهنواز خان با ابو نصر شيباني انس و الفت گرفت و شيباني درباره اين پدر و پسر نيکيها کرد و از روي فراست مژده حکومت هرات را به آنان داد، و سلطان احمد خان به صلاحديد ابونصر با پسرش از هرات به تهران آمد و مورد مرحمت و عنايت شاه ايران واقع شد و هنوز اردوي حسام السلطنه در هرات بود که با منشور ايالت به هرات بازگشت. شيباني پس از استقرار وي به عزم زيارت مزار شريف حضرت شاه مردان و سياحت ولايات شرقي به جانب بلخ و طخارستان رهسپار شد. اما پس از مراجعت وي، آن پدر و پسر، بر خلاف مروت و جوانمردي و بدون رعايت سوابق محبت، به اغواي ميرزا آقا خان نوري، صدراعظم ايرن، به او اهانتها کردند و بعضي نامه هاي مزور نزد اولياي دولت ايران فرستادند. و به وي تهمتها بستند و از جمله شعري را که شيباني در زمان توقف بلخ باميان از روي دلتنگي سروده بود، از راه سعايت و تضريب به اندک تحريفي به تهران نزد صدراعظم فرستادند. آن شعر چنين بود:

 

                      ني زن اي مطرب، که تا بر ناله ني مي زنيم              مست گرديم، آنگهي بر هر دو عالم پي زنيم
                      راه ري بستند اگر بر ما خــداونــدان ري                    راه آه دل گشاييم، آتـــش انـــدر ري زنــيـــم
                      کي دگر ما را هــواي تــخـــتــگــاه ري بــود؟              کاين زمان در بلخ بامي، مي به ياد کي زنـيم
                      شاه ري با ما همه مــهــر و وفـا دارد به دل              صدر ري با ما به کين است، آتش اندر وي زنيم
                      آتشي سوزان زنيم اندر ري و بر صدر وي                   ليکن اين با کس نشايد گفت کين ما کي زنيم
                      مي زنيم آتش در آن خرمن اگر خواهد خداي              هم خدا داند که در مرداد يا در دي رنيم........

 

به هر حال پس از آنکه اردوي ايران هرات را تخليه کرد و حسام السلطنه، سپهسالار لشکر، به سوي خراسان در حرکت آمد، شيباني که از وضع سلوک و حرکات و مراسلات صدراعظم ايران کامي تلخ داشت و به سمت ايران گامي نمي يارست گذاشت، چنانکه گفتيم، به سوي بلخ حرکت کرد.
خود او مي نويسد: من از آغاز ورود به هرات به علت عداوت و خصومتي که اوليات دولت با من داشتند و دلتنگي و گله اي که از همقطاران و همگنان خود، که در حضرت سلطنت بودند، داشتم، که پس از ازعاج و اخراج من هيچ از من ياد نکردند و حق دوستي و برادري را رعايت ننمودند، از ايران و مردم ايران و مراجعت بدان ملک چندان نفور و ملول بودم، چنانکه هر وقت انديشه مي کردم از سه جانب من که به طرف ايران بود، ديواري آهنين و آتشين بــر کــشـيده مي نمود و همان سمت که روي به مشرق زمين داشت، گشوده بود و از اين روي به جانب بلخ سفر کردم و در مراجعت به هرات به گمان اينکه در لباس فقر و درويشي مي توان در آن ملک گوشه عزلت و انزوايي اختيار نمود بزيستم.....
با اين همه وساطت انگليسيها يا مهر پدر و مادر، هر چه بود، او را بسوي ايران کشيد و از هرات به خراسان و از آنجا به تهران آمد. ولي چون اولياي دولت بر همان حسد و عداوت برقرار بودند و نخواستند در تهران بماند، ديري در آنجا نماند و به کاشان نزد پدر و مادر رفت و بيست و چهار سال در بيابان بادرود نطنز مبالغي خرج کرد و زحمتها کشيد و در آن بيابان که مسکن غولان و مکمن ارانب و ماواي ثعالب بود به نام عشق آباد بهشتي آراست و در آن بناي مدرسه و صحن و عمارت نهاد و همانجا عزلت و انزوا گزيد.
اما اين گوشه گيري و آسايش دير نپاييد و جمعي از اشرار بني خالد به تحريک مفسدان بر او شوريده، عشق آباد را خراب و ويران کردند و شيباني به تظلم و دادخواهي به تهران آمد و به خدمت صدراعظم، ميرزا علي اصغر خان امين السلطان، و بزرگان ديگر ايران، مانند ميرزا علي خان امين الدوله و ميرزا يوسف خان مستوفي الممالک و حکيم الملک و مظفرالدين ميرزا وليعهد، رسيد و به نام آنان کتابها نوشت و همه را مدح و توصيف کرد و ظاهرا همه با او همراهي و غمگساري کردند و عرايض و قصايد او از نظر شاه گذشت و خود او به حضور پذيرفته شد و مورد تفقد و عنايت واقع گرديد و فرمان رسيدگي و رفع ظلم از او صادر گرديد. اما عدالت اجتماعي در ايران به خواب عميقي فرو رفته بود و ناله و فريادي که از گلوي شيباني برمي آمد، نتوانست رجال ايران را بيدار کند.

قصيده اي از يادگارهاي همان دوران:

 

                            با من چرا زمانه به کين است اينچنين؟                غم بارد از سپهر و محن رويد از زمـــيــن
                            من خود کيم، چه دارم، کاين چرخ دزد وار              بر کين من نشسته شب و روز در کيمن؟
                            از پايتخت دور و دلــم بــد رهــين غــم                  ايدون به پايتختم و هم دل به غم رهيـن
                            نه شاه پرسد از من و نه شاهزادگانش               نه کــافــيان دولت و نه حــاميان ديـــــن
                            کاين پير کز جهان به دو کف پوست کرد بس         سـگـــهــا چـرا چنينش دريدند پوستيـن؟
                            آن کآستين ز خلق برافشاند، از چه خلق              بــازش هــمــي درنـد گريـبـان و آستـيـن
                            اينها يکي به شاه نمــي گويد، ار نه شاه             دهاک فتنه راست فريدون آتبين..........

 

شيباني به محل بازگشت و عشق آباد را، که بيست سال عمر و بيست هزار تومان زر در آبادي آن خرج کرده بود، از ملکيت خود خارج و به مدعيان ( به قول خود او، سگان بني خالد ) واگذاشت و کار خود به خداوند قادر منتقم حواله کرد. نتيجه اين همه سختي و تلخي زندگي آن شد که شاعر از عدالت بشري مايوس و روگردان گشت و به مال و نعمت دنيا پست پا زد و تا بود مغضوب و مهجور و ناراضي زيست.
در اواخر در تهران به سمت غربي شهر، نزديک دروازه قزوين، خانه و خانگاهي ساخت و در آنجا براي مدفن خود مکاني معين کرد و اين دو رباعي را روزي که آن بنا و قبر مي پرداخت بر يکي از دوستان خود خواند:

 

                            اين گور بر چشم نهاد دستم از آن                         تا عبرت گيرم از جهان گذران
                            کز آن همه کاخ و نعمت و مال جهان                      اين آن من است و باقي آن دگران

 

و ديگري:

 

                            اي آنکه تو سر و قد و گلرخساري                         و آبي و بر اين گور قدم بگذاري
                            بنديش که آنکه خفته زير قدمت                            با پاي و لب تو، هر دو دارد کاري

 

و ديري نگذشت که پس از شصت و هفت سال عمر، در شب دوشنبه بيستم رجب سال 1308 ه. ق. درگذشت و در همان دخمه به خاک سپرده شد.
اين چند بيت را از غزل او مي آوريم:

 

                             باغ پـريـشـان و سـرو کـاج پــريــشــان                 ملک پريشان و تــخــت و تــاج پــريــشان
                            لعنت حق بر لجاج باد، که گشته است                کار در شاه از لـــجـــاج پـــــريــــشــــان
                            واي به ملکي که شد ز داخل و خارج                   دخل پــريــشــيـده و خــراج پــريــشان
                            شه نکند هيچ خواب امن، چـــو دارد                    بــســتــر شـوريـده و دواج پــريــشــــان
                            خير نبيند شــبان ز روغـن و پشمش                    هـر گــلــه اي را که شد نتاج پـريـشـان
                            لابــد بايــد يــکي طبيبي حـــاذق                        مملکتي را که شد مزاج پريشان........

پيشگويي شيباني درست بود و براستي چندي نگذشت که تخت و تاج پريشان قاجار سرنگون شد. چنين سخناني تا عهد شيباني در ايران به گوش کسي نخورده بود پيداست که جز در بيرون کشور نمي بايست چاپ شود.
شيباني نيز مانند يغما، راهي براي رهايي کشور خراب و پريشان خود از ظلم و استبداد حکام جابر نمي ديد و از اين روست که غالب اشعار او تاريک و دردناک و سراسر مملو از نفرت و انزجار و بدبيني است.
 

 

 

 

 

 

گروه علمي فدک

کليه مطالب ارسالي با نام اشخاص و ذکر منبع در اين سايت درج مي شود

راهنما  |  آمار سايت  |  درباره ما  |  تماس با ما  |  نظر خواهي  | آرشيو  |  عضويت در سايت